|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:44 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|
|
رهبر فرزانه انقلاب اسلامي ايران حضرت آيت الله خامنه اي : ما نبايد فکر کنيم که چون امام زمان خواهد آمد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد کرد، امروز وظيفهاي نداريم. نه، به عکس، ما امروز وظيفه داريم در آن جهت حرکت کنيم تا براي ظهور آن بزرگوار آماده شويم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:26 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|
|
انا انزلنه فی لیلته القدر<1>وما ادراک مالیلته القدرر<2> لیلته القدر خیر من الف شهر <3>تنزل الملا کته والروح فیهاباذن ربهم کل امر <4>سلم هی حتی مطلع الفجر <5>
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:24 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|
|
نام من محمد حسین است درخراسان رضوی متولد شدم . اما از ر یشه واصل شیرازی هستم. در حال حاضر 13 سال دارم وامید وارم از مطالب وبلاگ من خوشتان بیاید . باارزوی سلامتی برای شما مو فق و سربلند باشید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:0 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||
« يک نفر را مثل آقاى خامنهای پيدا بکنيد که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى اش بر اين باشد که به اين ملت خدمت کند، پيدا نمى کنـيد، ايشان را من سالهاى طولانى مى شناسم،.» امام خمينى «قدس سره»
ایشان پس از آشنایی با جامعالمقدمات و صرف و نحو در دبیرستان وارد حوزه علمیه شدند و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواندند.
آيت الله خامنهای که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّتى ايشان به مشهد باز گشتند.
آيت الله خامنهای به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگامي که نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنهای آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقه هاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».
آيت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضورداشتند و حرکت انقلابى واعتراض آميز امام خمينى عليه سياستهاى ضد اسلامى و آمريکا پسند محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد ميدان مبارزات سياسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشيب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبيدها و زندان ها مبارزه کردند و در اين مسير ازهيچ خطرى نترسيدند. نخستين بار در محرّم سال 1338 از سوى امام خمينى (قدس سره) مأموريت يافتند که پيام ايشان را به آيت الله ميلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبليغاتى روحانيون در ماه محرّم و افشاگرى عليه سياست هاى آمريکايى شاه و اوضاع ايران و حوادث قم، برسانند. ايشان اين مأموريت را انجام دادند و خود نيز براى تبليغ، عازم شهر بيرجند شدند و در راستاى پيام امام خمينى، به تبليغ و افشاگرى عليه رژيم پهلوى و آمريکا پرداختند. بدين خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگير و يک شب بازداشت شدند و فرداى آن روز به شرط اينکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند. با پيش آمدن حادثه خونين 15خرداد، باز هم ايشان را از بيرجند به مشهد آورده، تحويل بازداشتگاه نظامى دادند و ده روز در آنجا با سخت ترين شرايط و شکنجه و آزارها زندانى شدند.
در بهمن 1342 - رمضان 1383- آيت الله خامنهای با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان به ويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند.
کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند.
حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد:
رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنهای را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند.
درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى(قدس سره) از پاريس به تهران،و از سوی ایشان «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيت هاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و... در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنهای نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند.
آيت الله خامنه اى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رئوس آنها مى پردازيم:
1ـ طرح کلى انديشه اسلامى در قرآن.
1ـ صلح امام حسن (ع) ، تأليف راضى آل ياسين. |
||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط mohamad hosain
|
|
||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:24 توسط mohamad hosain
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
توضیح برای دوست عزیزی با عنوان "بماند"
(( مرتبط با نظامیان و انتخابات ))
یكی از خوانندگان یادداشت نظامیان و انتخابات، در كامنتی(خصوصی که برای اطلاع خوانندگان وارد کامنتهای عادی کردهام) كه قدری نارضایتی و البته تهدید از آن برداشت میشود، بر آن ایراد گرفتهاند كه: "وظیفه دیگری غیر از پاسداری از جوهرهی انقلاب اسلامی و حریم و حدود آن (اصولگرایی)برای سپاه پاسداران تعریف نمایید؟ اینکه متأسفانه اصولگرایی مورد سوء استفادهی قرار گرفته و شأن آن در حدّ حزب و گروهی خاصّ تنزّل پیدا کرده و بهانهای برای شما شده چیز دیگریست. همچنانکه واژه مقدس اصلاحطلبی نیز متأسفانه با عملکرد عدهای انحصارطلب دستخوش تحریف شد. از شما انتظارم بیش از اینهاست انشاالله از نزدیک با هم آشنا و بیشتر صحبت خواهیم کرد. برای شما و امثال شماها یک سینه سخن دارم." |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:42 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|
|
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|
|
بامبو و سخس ( داستان کوتاه )
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم.
شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم.
به خدا گفتم : آيا ميتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبينی؟
پاسخ دادم :بلی .
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:38 توسط mohamad hosain
|
|
||
|
|
|
|
|
در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت، و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد.اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده پسري داشتند به نام “جاد” که هفت سال بيشتر نداشت.جاد عادت داشت که هر روز براي خريد مايحتاج منزل به مغازه عمو ابراهيم مي آمد، وهر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده مي کرد وقطعه شکلاتي را مي دزديد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:37 توسط mohamad hosain
|
|
||